خرید بک لینک
تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۲۰امروز بعد از شاید ۱۰ روز تونستم تا ۱۰ صبح بخوابمواقعا هفته ی سختی بود و هر روز ۷ صبح بیداربودم.به حدی که کاملا عصبی بودم.جدیدا کمتررو خودم تسلط دارم و یهو داد میزنم.دیروز رفتم باشگاه ولی حسم خوب نبود حسمیکنم حرکات رو اشتباه میزنم ولی مربیم میگفتدرست میزنی.دیشب هم بچه ها رو بردم بامتهران کلی راه رفتیم و ذرت خوردیم.شب هم بی هوش شدم.ببینیم امروز چیکاره ایم. ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 9:34

تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۳/۲۵

ازم داره عن میباره!!

موهام بلند و ژولیده و به هم ریخته

ریشام بلند و داغون

ناخنام بلند

دو روزه حموم نرفتم.بوی گه میدم.

ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 28 خرداد 1403 ساعت: 9:34

دیروز هفت صبح بیدار شدم به کارم رسیدم واومدم خونه ساعت ۱۲ رفتیم سنگان.یه جاییه سمت کن که یه آبشار خوشگل دارهخلاصه شلوغ بود و ماشین رو پارک کردیم و ۲ساعتی پیاده روی کردیم توی سربالایی و اوجگرما که بهمون گفتن ۲ ساعت دیگه باید راه بریدکه واقعا با وجود آرن نمیشد.خلاصه رفتیم یهجای قشنگ رو یه سنگ بزرگ وسط رودخونهبچه ها کلی بازی کردن و بعدش رفتیم سمتامامزاده داوود و برگشتیم.تقریبا ساعت ۸ شبرسیدیم خونه.بچه ها واقعا بهشون خوش گذشتدارم خودم رو مجبور میکنم بیشتر باهاشون وقتبگذرونم و بیشتر ببرمشون بیرون.شب ساعت ۱خوابیدم دوباره ساعت ۷ امروز بیدار شدم.باز رفتم ک و به کارم رسیدم و برگشتم خونه یهچرت زدم و رفتم دندونپزشکی.منشیش گفتوقتتون ساعت ۱۰ بوده چرا ۱۱ اومدید؟گفتم فکر میکردم ساعت ۱۱ وقتمه.خلاصه گفتبشینید ولی احتمال داره معطل بشید.نیم ساعتینشستم و رفتم تو دندونامو کامل تراشید و قالبگرفت برای روکش.برگشتنی با مادرم رفتم یه کمخرید کرد و تازه ساعت دوازده و نیم صبونهخوردم و رفتم برای تعویض روغن ماشینم.گفتروغن گیربکس ماشین رو هم باید عوض کنی ومجموعا شد ۷ میلیون.برگشتم خونه نهار خوردمو ساعت ۴ رفتم باشگاه که مربیم لطف کرد نیمساعت دیر اومد و وقتی اومد قیافمو دید کلیعذرخواهی کرد و ساعت پنج و نیم اومدم مغازهکه خانم م بره.دیدیم دم در با دو تا از همسایه هاوایساده و سریع پریدم بهشون و با بغض رفت.یه چایی دم کردم و یکی از رفیقام اومد پیشموالانم به حالت کف کرده و خسته نشستم.واقعا خودم باورم نمیشه در این حد توان دارم!!!پ.ن جای بابام خالی که آرزوش بود من هر روزشش و هفت صبح بیدار شم و برم به کارام برسم!!اگه میدید کلس کیف میکرد تازه اگه میفهمید بهخاطر اون دارم هر روز هفت صبح بیدار میشمو میرم ،میشدم بهترین پسر

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: دوشنبه 21 خرداد 1403 ساعت: 12:46

تاريخ : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۰۹در تلاقی امید و نا امیدی گرفتار شدم.+نمیفهمم چی میگ.یه سبک جدید از دیوانگی و افسردگی و غربت وغروب و غم رو دارم بهش میرسم.+یعنی چی؟؟یعنی دیگه نمیفهمم چی میخوام.فقط تنهایی رودوست دارم اونم وقتی تنها میشم کلافه میشم!!+.....یعنی تغییر نیاز دارم.تغییر در همه چیز.+شاید مربوط به فوت باباته؟؟نمیدونم.شاید.وقتی بود واقعا کاری باهاشنداشتم.ولی الان نمیدونم چمه.دوسش نداشتمولی الان یه جوریم.پر از فقدانم.پر از نبودنپر از نیستی.مرگ رو نمیتونم درک کنم.نمیفهممچشمام یهو پر از اشک میشه.در حالی که قبلافکر میکردم وقتی بره برام زیاد مهم نیست...شاید دلم میخواست یه بار دیگه باهاش حرفبزنم.یعنی واسه اولین بار باهاش حرف بزنمولی الان سر خاکش هم میرم حرفی ندارم باهاش+شاید سوال بی جواب زیاد داری؟؟دقیقا.خیلی سوال داشتم ازش یا دارم.ولی دلممیخواست حداقل از روی اون تخت لعنتی بلندمیشد یه کم حرف میزد یه کم زندگی میکرد...کاش بود.....کاش بود.... ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1403 ساعت: 14:37

تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۳من این روزها شدم اوج بدشانسی.با هزار بدبختی و بی حوصلگی تصمیم گرفتم چند روزبچه ها رو ببرم شمال.اول که پرسپولیس طبقمعمول با کمک داور گل زد و قهرمان شد.اینهیچی.ساعت نه و نیم رفتم بنزین بزنم دیدمهمسرم زنگ زده آرن تب داره و بدنش پر از دونهشده!!!بله بچه آبله مرغون گرفته!!!سریع برگشتمبردیمش دکتر و گفت آبله مرغون گرفته و کلیدارو و کرم نوشت و حالا باید مریض داری کنیم!!روزهای بد و داغون همینجوری داره میاد. ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1403 ساعت: 14:37

تاريخ : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۳امروز سیزدهم خرداد هست و دقیقا ۴ ماه پیشپدرم فوت شد و امروز ماهگردشه!!از حسم بگم؟؟پر از تناقض!!نمیفهمم خودم رو.از طرفی تمام رفاهی که دارمرو مدیون پدرم هستم.تو این مورد خداییش کمنذاشت برام.مغازه ای که خرید واقعا زندگیم روکاملا تامین کرد.هر چند توی بچگی و جوونیهیچی پول بهم نمیداد.محبت نمیکرد ولی پدربود.خیلی بهم سخت گرفت که باعث شد مرد باربیام.سفت باشم.تحمل سختی رو داشته باشم.بی عار نشم.ول نگردم.این موردش گرچه وقتیبچه بودم آزارم میداد ولی از وقتی ازدواج کردمبیشتر به چشمم اومده...۴ ماه پیش فوت شد.دلم براش تنگ میشه؟؟دروغ نمیگم.میشه....دوسش داشتم؟؟بازم دروغ نمیگم احتمالا داشتم.هیچوقت بهمنگفتیم.ولی وقتی رو تخت بود منو که میدیدانرژی میگرفت و تلاش بیشتری برای حرف زدن وبلند شدن میکرد....نشد نجاتش بدم.خیلی دلممیخواست پا میشد و میدید همه کاری براشکردیم و دارم میکنم.هر پنج شنبه میرم سر خاکشولی نمیتونم باهاش حرف بزنم....هنوزم نمیتونمباهاش حرف بزنم....عجب ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: سه شنبه 15 خرداد 1403 ساعت: 14:37

تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۲۸

امروز واقعا عذاب آوره...

جمعه ها کلا سختمه بیام سر کار ولی این جابجایی

بین فروشنده ها باعث شده این دختره که اومده

تو روسری فروشی جمعه ها یه هفته در میون نیاد

و در نتیجه من یه هفته در میون میام و کف

میکنم.حوصلم سر میره.

ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 16:59

تاريخ : جمعه ۱۴۰۳/۰۲/۲۸یه مشتری داشتم امروز داشت در مورد اینمیگفت کهمادرم یک سالی هست فوت شده.گفتم پدر من همسه ماه و نیمه فوت شده.گفتم شب یلدا بود زنگزدم به مادرم گفتم بابا رو بخوابون که هم بابااذیت نشه از سر و صدا هم به ما خوش بگذره وبچه ها راحت باشن همون گفتن و خوابیدن باباباعث شد دیگه بیدار نشه و چهل روز بعدش فوتشد.خودم فکر میکردم دیگه کنار اومدم ولی درنهایت تعجب دیدم چشمام پر از اشک شد ونتونستم به حرف زدن ادامه بدم....بازم دارم خودم رو گول میزنم و جلو میرم....هنوز کنار نیومدم...هنوز خواب میبینم ولی به روی خودم نمیارم...هنوز از درون غمگینم ولی تظاهر میکنم نیستم. ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 16:59

تاريخ : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۳۱بالاخره طلسم شکست و امروز رفتم باشگاهمربیم خیلی خوبه و میدونه کمرم مشکل دارهقراره اول اصلاحی بریم جلو بعد برای آب شدنشکم و فرم دهی بدن.بریم ببین این دفعه اینمنیمه کاره ول میکنم یا نه.یه کار خیری دارم انجام میدم ولی هی مشکلپیش میاد کم کم داره میره رو اعصابم.ولی فعلایکی از بزرگترین دلایل آرامشم همین کار خیرههی میخوام کنسلش کنم هی میگم ولش کن ولیداره میره رو اعصابم.میدونی چرا؟؟چون آدما توش دخیلن و آدما میرن رو اعصابم.منت یه کسایی رو کشیدم که تو خوابشون همنمیدیدن من یه روز حتی بهشون سلام کنم!!!ولی فعلا مجبورم. ارسال توسط رابین

برچسب: نویسنده: نیکا ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 3 خرداد 1403 ساعت: 16:59

صفحه بندی